خبرنگار khabarnegar

یاد ایام بخیر ....

هنوز دل تنگیهای روزهای پیشین در خاطرم هست که چه بعداز ظهرهای طلایی را با همه دوستان خبری داشتم هر چند که در رویای طلایی شان خبرنگار شدن در دور دستها بود اما علامتهای سوال پی در پی چقدر برای من آزار دهنده بود حتی برای خیلی از اونها که با طفره رفتن هایم سعی در پیچاندن سوالهای واقعی شان داشتم اما چه زودگذشت آنچه که به آن عادت کرده بودم با تمام وجود علاقه خاصی به آنها داشتم و یادشان بخیر ..خصوصا کلاس آخر که با وداع شان انگار همه چیز تمام میشود و چقدر میخواستم احساساتم را کنترل کنم که ...حتی دست نوشتهایشان هم زیبا و خاطره انگیز بود ...اما چند روزی است که دیگر نه کلاسی است نه نامی از آنها میگفتند دنیا بی وفا است ....

به همکلاسی هایم، خبرنگار های فردا

 

امروز

اصلا شبیه دیروز نیست

امروز چیزی شبیه واژه خداحافظی است

دلم اما نمی آید خداحافظی کنم.

 

این روزها

همه دارند

یکی یکی می روند

گاهی بی خداحافظی

شاید می دانند

خداحافظی را دوست ندارم

من اما

عادت کرده ام

به بودنشان

صدایشان

نگاهشان

اخم ها و لبخند هایشان.

 

·          

به حرف زدن های سر کلاسمان

به نشستن کنار طوقانیان که هیچ کس نتوانست جدایمان کند

 به صدای بلند کهنه چی و سکوت رمضانعلیزاده

به زود رفتن های طلوعی و  دیر آمدن های بخشنده فر

به ریز ریز خندیدن بخشی و سر به زیر بودن رضایی

به مقنعه آبی سارا که هیچ وقت فامیلی اش یادم نمی ماند و مادر همیشه غایبش

به  غیبت های مکررخواهران نصر اللهی

به همه این ها عادت کرده ام.

 

·          

به قیژ قیژ صندلی مهدوی

به لهجه باهنر

به سخاوت از طعم نان پیمانی

به حجب و حیای طباطبایی

به بایکوت شدن های دمادم عرشی

به آمدن های گاه و بی گاه محمدی

به زبان شناسی احمدی

و به آرامش آن پسری که کوله پشتی داشت

عادت کرده ام.

·          

 من حتی

به مهربانی های عسگری و

 دل نگرانی های نوحی و

تکلیف دادن هایشان هم عادت کرده ام.

به مدام کلاس عوض کردنمان

به عبور سایه ای از پشت پنجره کلاس

به کارگاه خبرنگاری مان که در و دیوارش ردپای خاطرات روزهای گذشته اند

به در بسته ی کتابخانه

عادت کرده ام.

·          

 

نمی شود  که خاطره ها را گذاشت و رفت

خاطره که نباشد آدم دلش می پوسد

عکسی به یادگار هنوز نگرفته ایم

شاید خجالت می کشیم

حتی شاید گاهی دلمان برای هم تنگ شود

اما نمی گوییم.

 

گفتنش فقط چند ثانیه

شاید هم کمتر طول بکشد

"خ د ا ن گ ه د ا ر"

اما طول می کشد

تا فراموش کنیم.

دلم نمی خواهد اما

فراموش کنم

به قول یکی  "امروز یک پایان نیست، شروعی دیگر است"

دلم به این حرف ها خوش است

اما

 

همه حرف های توی دلم، فقط این حرف ها که گفتم نیست

گاه چندین هزار جمله هنوز، همه حرف های آدم نیست

کاش ابری به وسعت دریا، آسمان را به حرف می آورد

تا بفهمی که پشت این همه کوه، سیل های نگفتنی کم نیست.

 

پیوست ندارد.

 

+   ابوالفضل نوحی ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

تئوریهای بی پاسخ !!

بیش از نیم دهه پیش دغدغه اصلی جویندگان علامتهای سوال بی پاسخ بدنبال واقعیت حقیقی گمشده ایی بود که جز عالمان و معلمان دین و درس برای آن پاسخگویی نبود ، حقیقت گمشده آخر الزمان که در آمدنش فرش زرین حیات زندگی را میگسترانیم در حاله از بودن ما در مقابل واقعیت تشخیص بود ! که ما در حضور که سراپا نخواهیم شناخت چگونه تشخیص را بر سره و ناسره خواهیم داد و شاید دغددغه حتی علمای محض نیز بود که این خود باز علی رغم ضعف سیستم آموزشی که میدانیم در کشورهای اروپایی بیش از دو قرن است رشته آخرالزمان شناسی دارند و ما اندر خم یک کوچه .....

و اما حال ...

همان علامتهای سوال و تردید و تعجب از احوال کار خویشتن پس از سپری کردن آن پاسخهای ضد و نقیض به حول حوادث تلخ و بد این روزها سرازیر گشته که واقعیت سره از ناسره حالا چیست ؟؟ که این مهم خود نه وظیفه من بعنوان یک نگارنده مطلب بل بعنوان مبلغ اصول به دیگر دوستان چه از جنس حال و یا جنس گذشته و یا از آموزگار گرفته تا خاص و عام بعنوان یک تکلیف پیشنهاد دارم که انبوه سوالات و تفکرات تداعی شده نسل جدید را بی پاسخ نگذارند و سکوت و تامل اگرچه توانایی تخریب را ندارد اما چاه را از چاله بر مخاطب تشخیص میدهد لذا نوشتن از یک سو ، گفتن و درس از قدیم و جدید از سویی دیگر بر این مهم میسور خواهد بود . روشهای جدید خبری و نگارشهای نوین وبلاگی و رفتارهای بسیار محافظه کارانه عاملین باید قدرت تشخیص را برای ما بوجود آورد لذا بر مخاطبین معزز است که بر ارائه نکات نقض و چاره اندیشانه تاملی بیشتر ورزند و با تکیه بر محوریت عقلایی و شرعایی  ، سره را از ناسره قدرت نهیم و در این مورد مبلغ ورزنده ایی باشیم . گرچه صحبت در این مورد بسیار است اما تشخیص را بر تدبر افکار دوستان مینهم . 

+   ابوالفضل نوحی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

وقتی دلهره تاریکی دارم !!

همه معادلات خبری را یکی پس از دیگری بررسی میکنم ، همه آنچه آموخته ام و آنچه بیاد دارم را نیز اینگونه اما گویی که اینروزها خبرها از جنس دیگری شده اند ، هرم وارونه و تاریخی و .. دیگه کارساز نیست فقط احساس و بازی با تلخترین تاریخ خبری -

اینطرف توی یک گوشه از شهر ام القرای جهان همه دارند جوره دیگه فکر میکنند ! قصه قصه فرهنگ و عادتهای فراموش شده اخلاق نیست قصه قصه تلخ عادت است که عجب تلخ است این قصه عادت !!

فرق است میان من و تو و انگار تکیدن لحظه های دستهای سرمازده بهمن 57 یواش یواش در حال عادت است ! عادت برای من ، برای تو ، دل سنگینی میاره ....

و فردا ..

شروع دوباره تمام دلهرهای زندگیم است که مبادا آنچه که سی سال است به آن عادت کرده ایم بخواهد در دل قصه تلخ عادت فراموش شود ! نگاهت بد جوری حالم را عوض میکند گویا زیر لب داری با تمام خاطرات خوب و بد اون روزهای سخت حماسه ات زمزمه دیگری میکنی من میشنوم ، میبینم و حس میکنم که احساست دست آویز پاره های کلمات "آ" و "بی" و "سی" شده ، خبر اینبار با همه ترفندهایش نخواهد توانست شبهای دلهره را برایم تداعی کند حتی خاطره های گروه های " گلاسگو " با همه دانششان نخواهند توانست دستهای سرد تورا گرم کنند ، با توام توی همه وامانده های تاریخ خبر فرورفته ایی ، اینجا برون از کاغذهای خیالیست ، اینجا ایرا ن است مهد مردان و زنان حماسه سرای تاریخ .  

+   ابوالفضل نوحی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

خبرنگار بزرگترین حادثه !!

تاریخ بزرگترین واقعه بشری  دیر زمانی بود که در صحیفه روزگار به نگارش در آمده بود انگار از آدم ابوالبشر تا خاتم بر حتمیت آن صحه گذاشته بودند تا اینکه حسین فرزند خیبر در وداع آخرینش با جدش تصمیم بر هجرت در سرزمین ماریه گرفته اگر چه همه اهل مدینه نیز بر او سد شدند اما تصمیم جدش بر او حجت بود ......

اگر چه عشق زیارت حسین ع از کودکی در خون هر بچه مسلمون اونهم از جنس شیعه اش هست اما حسرت دیدارش جزو آرزوهای ماست . درست هنگام ورود به شهر کربلا با همان لباسهای رنگ و رو رفته ام و سفیدک زده از عرق حالیم نبود که باید خارج از عرف اخلاقیم اتو شدن شلوار و پز دادن را فراموش کنم ، حالا سرزمین سرزمین نینوا ست کربلایی که بال در میآوردم حالا درست موقع اذان ظهر توی اون هستم و مگر اشک مجال میدهد و درست مثل دیدن تمام باورهایم و اگر بگویم سجده شکر نهادم بیراهه و گزافه نگفته ام ، یک گلدسته طلایی اینطرف و کمی آنطرفتر گلدسته های کاشی نیلگون دار در دویست متری نام عباس با وفا را یدک میکشد و درست همان تل زینبیه محل قرار گرفتن بزرگترین پیغام آور کربلا در چند قدمی ام کنار بازارچه حبیب ابن مظاهر اما فارغ از همه هیاهوهای یک بازار عربی ! این جا همان استودیوی عجیب ترین خبری است که تنها در ١٠ روز توانست مهمترین گزارش دینی و اخلاقی با بهترین امانتدار رویداد ارائه شود ،‌اینبار زینب فارغ از همه دوربینهای مادی و همه ماکرویهای خیالی میخواهد در یک ارتباط زنده در مقابل خط دفاعی ٣٠ هزار نفری دشمن تاریخی را  عنوان نماید که فضای آن غم و حزن و نورش خدایی و بازیگرانش عزیزترین کسان او هستند و اینک او فارغ از همه احساسات باید در مجلل ترین استودیو ی بنی امیه راوی دردناکترین خبر باشد و وای که چقدر این گزارش سخت است ! مگر شیرزن تر از این خبرنگار وجود خواهد داشت ؟

من با تو هستم در میان بین الحرمین حالا پس از ١۴٠٠ سال و اندی میخواهیم ارتباطی با رادیو داشته باشیم آموخته ام که نباید احساسات را دخیل کرد اما مگر مشود گنبد حسین ع را ببینی و بغض گلویت را نفشارد السلام و علیک یا اباعبدا.. ، شنوندگان نازنین ،اینجا کربلا است ...

+   ابوالفضل نوحی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

غربت چه لایتناهی است

مدینه انبی - عکس از ابوالفضل نوحی ..از سفر خواسته حج یکسال و اندی میگذرد که دلم با دیدن تصاویری از سرزمین مکه دوباره حال و هوای آن دیار معشوق را میکند .
درست وقتی هواپیما در شیب تند حرکت و صعود خود به آسمان بود فکر نمی کردم در نزول وهم انگیزش تا صباحی دیگر در مدینه فاطمه  باشم و اگر در ذهن کوچکم حتی آوازه آن دیار خاکی را میپروراندم باید به اشک التماس میکردم که مرا تنها گذارد تا گونه هایم فرصت نفس کشیدن را داشته باشد ..
آری سخن گزافه نگویم که خاطره حج برای نه تنها من بلکه برای هر سفر کرده ایی تا  سو سوی زندگی اش به یادگار میماند و حال
در آن دیار عاشق که به ظاهر جز عبادت و راز و نیاز پنداری نداری و بصیرت خوش خلقت چیزی دیگر را نظاره نمیکند فقط خودت را گم میکنی که براستی من که بوده ام از کجا آمده ام و بهر چه ؟!
روبروی گنبد سبز فیروزه ایی را را که یکراست بگیری و مستقیم حرکت کنید در طلایی بزرگی را میبنی که درست در صحنهای جدیدالحداث سر در میاوری زیر گنبدهای متحرک و روی سنگهای سپید و خنک و دورتا دوربا صحیفه های مجلد خدایی میشه کلی حرف زد ! و حال کرد آخه درست جایی اومدیم که پیامبر ص و اصحاب او روزگار ی قدم میگذاشته اند توی این فکر غرق شده ام که چه طوری خداوند ما را به اینجا مشرف نموده که کتاب جیبی  مفاتیح را یک جوان سیه چرده ایی از دستم میگیرد میخواستم با و مقابله کنم که دیدم نه انگار با بقیه فرق میکنه ! خیلی متعجب و غافلگیرانه و با زبان انگلیسی سعی میکنم وارد صحبت و به قول خودمانقبر مطهر حمزه سیدالشهدا - عکس از ابوالفضل نوحی خوش وبش بشوم : اهل بنگلادش است و جهت کارگری به عربستان شهر مدینه اومده بود از تفکرات و مباحث اخلاقی من ( شیعه ها) خوشش میامد و میخواست بیشتر بداند خیلی حصرت بردم از اینکه نتوانستم با او خیلی هم صحبت بشوم آخه گویا درست کنار حرم مشغول امور عمرانی بود که با نگاهی به ساعتش با من خداحافظی کرد .
صدای دلنشین موذن همانجایی که بلال اذان میگفت دل هر انسان عاشقی را با خودش به قرنها پیش می برد. مبادا از نماز اول وقت غافل بشوی بله توی این وادی یاد حرفها و پندهای مادرم میافتم یه روزی قسمت میشه تا همه بیاییم نماز به صف میشویم و با تمام حس و حال غریبش به پایان میرسد درهای آن سفرکردگان باز میشود و بقیع غریب و تنها در قریبی به سر میبرد که نمی دانیم از کجایش آغاز کنیم هجوم عاشقی سر و پا نمی شناسد حتی اگر فرهاد هم میامد دیگر برایش جایی نبود سرازیری سوی جنه البقیع برایمان تندترین و طولانی ترین مسیر است خدای من انها همان پنجره هایی هست که تا چندی پیش فقط از پشت شیشه تلویزیون حسرت لمس کردنش را داشتم و اما حالا خودشون هستند و آنطرفتر روی خاکهای طلاییش و درست مقابل گنبد پدر فاطمه س  است که آرام خوابیده است و شاید ما در خوابیم و من اینجا چقدر تنهایم و شاید همه تنهاهستند و حتی تو هم تنها هستی اصلا مگه اینجا تنهایی معنا دارد اینجا انتهای لایزال غربت است و غربت چه لایتناهی است و مگر بال زدن کبوترها مجالی میدهد بر اشکی که بر من مجال نمی دهد..

+   ابوالفضل نوحی ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

ابزارهای فرهنگی شهر را به چه قیمت می فروشید؟؟

توی یک عالمه هیاهوی جور اجور ، توی اینهمه دنیای وانفسای شهری و توی این وانفسای تجارت اینروزها صدای فروش ابزارهای فرهنگی شهر به گوش میرسد .

راستش را بخواهید از شنیدن خبر که قلب هر انسان فرهنگی را به درد میاورد و شاید میسوزاند چند شبی است خواب به چشمم نمی آید نه اینکه کاشانی باشم و یا بخواهم پز بدهم که فرهنگی و روزنامه ایی هستم ! که هستم !! ولی ایکاش نبودم ! خبر اینه که دارند تنها جریده وامانده و نفس نفس زنان شهر "آرمان " را به تاراج میبرند ، دارند یه عالمه عاشق را به خدا میسپارند خبر انست که موتور محرک رسانه آنهم تبلیغات بخور و نمیر آرمان که از تبلیغات ثابت برخوردار بود به نصف جهانی ها میدهند تا شاید اصفهان باز هم از آبشخور روزنامه بتواند زنده بماند! مگه میشه برای دوتا ابزار بخور و نمیر شهر مون پاپوشی درست کرد تا دیگه حتی نفس کشیدن هم یادشون بره ؟ آره میشه چه جوریش هم

چند دهه قبل که دست جمعی به اتفاق پیش رئیس اداره ارشاد وقت رفتیم و با خواهش و تمنا درخواست راه چاره ایی کردیم این کارخیر مندانه اتفاق افتاد و مقررر شد آگهی های دولتی جهت پایداری نشریات شهرستانی به آرمان و طوبی و رضوان داده شود که از این میان با تعهد آرمان برگزیده شد و از آن زمان تاکنون با تعهد اخلاقی و دینی آرمان الحق توانست موفق باشد ولی الان با این نان بخورو نمیر دوباره قرار شده قافیه را ببازییم اگر یادتان باشد در مطلب "بااجازه آقای خبرنگار " گفتم تا موقعی که با هم نباشیم قرار است خیلی ضررها بکنیم حالا بخورید این اولین نان اصفهانَیها در سفره ماهست ، تازه دومین اونهم توی راه است ، کی میخواهید با هم باشید تا چند وقت دیگه فقط مسافران این شهر جریده های کاشان را در موزه خاطرات فرهنگی خانه هنرمندان خواهند یافت .توی جلسه هایتون یَاد آرمان را هم زنده کنید، تا طوبی و رضوان و ژرفا تنها نمانده اند دست یاری به اصفهانی ها بدهََیَم ََ!تا شاید مجوز یک روزنامه دست و پاشکسته نصیب مان شود !! راستی آقایان فرهنگی توی کدام ایستگاه جامانده اند ؟ توی کدام کوچه تنهایی باید یاد سهراب کرد ؟ توی کدام داروخانه شهر نوشدار می فروشند؟ ( امید وارم کلاغ دروغگو دیگه توی اینشهر پیداش نشه !!!)

+   ابوالفضل نوحی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

راز نیاز به دعا !!

بغض گلوی یه آدم وامانده گاهی مثل یک بمب بزرگ آماده انفجار هست !

نمیدونم دلتون تا بحال گرفته اینروزها بد جوری از زمونه و آدمهاش دلم گرفته ، روانشناسها میگویند آدمها خیلی وقتها پریود اخلاقی میشوند اما من امروز و این روزها از این حرفها کارم گذشته یه جورهایی منتظرم خبری هستم که فقط گره به دست خودش باز میشه ، من دعات میکنم برام دعا کنی ، حرفهای آخر مادربزرگم بود. حالا منهم اینطوری شدم - عاشق هرچی آدم با صفاست

+   ابوالفضل نوحی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

پنجمین جشنواره تئاتر مهر کاشان و....

یه جورایی بخواهی نخواهی پنجمین جشنواره تئاتر مهر کاشان با کلی سر و صدا پنجشنبه بیست و سوم مهر در مهرگان آغاز به کار نمود.

مهرگان و جشن تئاتر مهر با بی مهری مسئولین شهری  همیشه همراه بوده اگرچه از گوشه و کنار این شهر هزار خم !! اومده بودند اما ...بگذریم .

از 210 اثر ارسالی به جشنواره تئاتر مهر کاشان اونهم از گوشه و کنار ایران پر مهر که انصافا سنگ تمام گذاشته بودند چیزی بالغ بر 50 اثر برگزیده به جشنوار راه یافته اند که قاب عکس فرهاد اولین اثر افتتاحیه و اثر بچه های کاشان بر روی صحنه رفت .

تئاتر مهر کاشان که از اردیبهشت امسال فعالیت فراخوانی و تنظیم آثار آن صورت گرفته تا پنجشنبه آینده در تالار مهرگان فرهنگسرای مهر کاشان برگزار خواهد گردید .

شهرهای کرمان ، کاشان ، اصفهان و ... از جمله آثار راه یافته به جشنواره میباشد .

قرار است خبرهای این جشنواره  که تحت یک بولتن داخلی تهیه میشود هر روز در وبلاگ اختصاصی آن انتشار یابد . 

http://taatrmehre.persianblog.ir/ 

+   ابوالفضل نوحی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir
<